در بيكران زندگي
2 چيز افسون مي كند ...
آبي آسمان كه مي بينم وميدانم كه نيست !
و بيكران عشق كه نمي بينم و ميدان كه هست ... !!!

از بچگي بهم گفتن ديگران رو دوست داشته باش ...
اما حالا كه به يكي دل بستم ...
ميگن فراموشش كن ...
چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد
و من در هواي گرفته ي غروب
به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم
و به اين نتيجه مي رسم كه ...
آري !
فراموشي بسيار ترسناك است
و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت
تا شايد بدين سان بتوانم ...
فراموشي خود را در خود فراموش كنم
تا شايد توسط عشق
فراموش نشوم .... !!!

داري ميري؟
باشه ...
اما يه لحظه صبر كن و حرفم رو گوش كن ...
برو ...
اما شبها چراغ دلت رو روشن بذار
تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكنن
آخه ...!
شبهاي بدون فرشته سخت ميگذره
مثل شبهاي بي تو بودن ...

با توام
با تو بودم با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي .....
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستو ها يي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پر اندي
بهار روياهام را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي ..
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به :" شايد فردا
و بارها گفتم ام : شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد ..
با توام و باز براي تو مينويسم ..