تبليغاتX
اشک حسرت

اشک حسرت

مدیون اشک های منی اگه فراموشم کنی........

چه سنگبارانی...

 

 

. . .

 

هـمیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است !"

 

           . . .

 

نگاه کن ، نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

 

                                . . .

 

چه سنگبارانی ،

 

           . . .

 

                 گیرم گریختی همه عمر ،

 

کجا پناه بری ؟

 

 

                        "  خانه خدا سنگ است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:12  توسط کامیار وکبوترش  | 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

 

شب برايم خاطرات تلخ را دنبال كرد

 

روزهاي پر غروب زندگي را ياد كرد

 

عشقها و اشكها را مشق هر ديوار كرد

 

رويش عشق ترا در شوره زار سينه ام هموار كرد

 

شب برايم گفته ها نا گفته ها تكرار كرد

 

بوسه شيرين هوس آلود را انكار كرد

 

شب برايم راز هاي خفته را بيدار كرد

 

حسرت ديروز و فردا را دوباره ياد كرد

 

 

*************************************************

 

 

 

قاصد ك پشت اتاق كوچكم در ميزند

 

يك خبر از يار دارد او به من سر ميزند

 

انتظار هيچ اخباري ندارم من از او

 

ليك او پر مدعا پشت سر هم ميزند

 

واي از آن دوران كه من پر اظطراب

 

اشك ها دادم براي يك خبر يا يك پيام

 

سوختم در حسرت حرف و كلام

 

بي قرار بي قرار چشم در راه بهار

 

اي دريغ از يك خبر يا يك پيام

 

 

**************************************************

 

دست سياه سرنوشت ديدار تو از من گرفت

 

دارم به جاي خاليت اي يار عادت ميكنم

 

در دير گاه عاشقان امشب عبادت ميكنم

 

من بر خداي پاك خود عرض ارادت ميكنم

 

تصوير عشق تو نهم بر گونه خيس دلم

 

از زخمهاي قلب خود امشب عيادت ميكنم

 

هر شب ميان بغض خود بااشك يادت ميكنم

 

سر سبزي حس دلت را من زيارت ميكنم

 

******************

 

 

 

نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم

رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم

توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد

دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد 

ولی تو، تویی که رفتی

حرمت عشق و شکستی

روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی

منم و خاطره ی تو

منم  وقصه ی فردا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:2  توسط کامیار وکبوترش  | 

نمیخواهم پیچکی خشک باشم پیچیده بر یک دیوار سیمانی, در حسرت بهار

ازکوچه ی تنهای خویش می گذشتم ،تنها بی پناه در این کوچه سرگردان بودم

 

تا به بن بست یأس و نا امیدی رسیدم. دست به دیوار شکسته ی دل خویش   

 

نهاده،بر فراز آرزوهایی که مرده بودند گریستم. در آن حال صدای کسی را

 

شنیدم که می گفت:"مقاوم باش و چون کوه استوار بمان." به او گفتم:نمی توانم

 

نمی توانم... اشک هایم سرازیر شد، صدایش را شنیدم که بازمی گفت:در این

 

کوچه به دنبال چه می گردی؟ به او گفتم: نمی دانم و او گفت: اما من می دانم

 

که به دنبال چه آمده ای؟ به دنبال غرور خرد شده ات!!!                          

 

به دنبال دل شکسته ات و به دنبال احساس پاک، گم شه ات و من مبهوت به   

 

اطراف مینگریستم. به او میگفتم: تو کیستی؟ چگونه از حال من با خبری؟    

 

ترسی مرموز سراسر وجودم را فرا گرفته بود.                                       

 

وجود کسی را حس می کردم ولی او را نمی دیدم، تنها صدایی که به گوش  

 

می رسید تک ضربه های کهنه ی دیواری بود که گذر عمر را نشان می داد

 

لحظه ای سپری شد و باز صدای آن موجود ناشناخته را شنیدم که می گفت:

 

"مرا نمی شناسی چون مدت هاست از من غافل ماندی، منی که همیشه،همراهت

 

هستم منی که از جان به تو نزدیکترم و تو وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت   

 

نمی ماند به سراغم می آیی."                                                        

 

احساس غریبی داشتم، حس می کردم گم شده ام را یافته ام ، گم شده ای که

 

سالهاست از او دور افتاده ام و امشب در تنهایی خویش او را یافته بودم و این

 

شعر را زمزمه می کردم:                                                             

 

به سراغ من اگر می آیید                 پشت هیچستانم

 

 

 

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن ؟

اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن ؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم ؟

پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم ؟

اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟

روزي هزار و صد دفعه بگم که مي ميرم برات ؟

اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي ؟

دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي ؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال مني ؟

ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني

اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم ؟

بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم ؟

اجازه تو دست تو  ، اجازه منم دست تو

خنده من خنده تو ، شکست من شکست تو

آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!



منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره

به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره

بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي

خورشيد چشماي تو رو تو آينه ها بياره

بودن تو مثل نفس ، نبودنت مثل مرگ

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل

يه نيمه جونم تو بيا تو بيا كه از تو جون بگيرم

يه بي نشونم كه مي خوام از تو نشونه بگيرم

حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد


تومثل يك معجزه ي حقيقي
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم

بيا كه در نهايت صداقت

به انتظار ديدنت نشستم

 

 

 

تنهایی بگو چگونه  اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد


اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد


بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟


بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟


با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری


بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:40  توسط کامیار وکبوترش  | 

نارفیق

 

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند،تا رفيق!

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي كشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند،

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند،

يعقوب درد ميكشد وكور ميشود

يوسف هميشه وصله ي نا جور ميشود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آينه بردار ميزنند

اينجا كسي براي كسي ،كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرگ به جز تازيانه نيست

حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نيست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:19  توسط کامیار وکبوترش  | 

هر کس که عاشق نباشه....

كاش مي تونستم چشمانم رو تهديد كنم


تا بخاطر تو اشك حسرت نبارن


و كاش مي تونستم عشق رو فراموش كنم .


تو اين دوره عاشقي معنايي نداره


ديگه نميخوام عاشق باشم


اما نميشه


ميخوام عشق رو فراموش كنم


ولي نمي تونم


آخه ميگن ...


هر كس عاشق نباشه آدم نيست ... !!!

 

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار


 

اکنون که زنده ام 


 

 صبر نکن تا بميرم


 

بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد


 

و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را


 

 در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني 


 

 پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد


 

 اگر دوستم داري


 

 بگذار تا زنده ام بدانم


 

به دنبال واژه اي ميگردم!


 

تا قلمم راسيراب كنم


 

واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست


 

كه هنوز در راه نيست


 

و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند


 

و اين آيينه خسته تر از هميشه


 

زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند


 

 امروز غبارت را به باد مي دهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:31  توسط کامیار وکبوترش  | 

تو

ساحل بي كسيهايم را به خدا مي سپارم


 

زيرا ديگر تنها نيستم ....


 

و تو را دارم ...


 

و با تمام وجود تو را حس مي كنم .


 

پس هيچگاه ..................................


 

تنهايم نگذار !!!

من به دو چيز عشق مي ورزم:


 

 يكي تو


 

 و ديگري وجود تو


 

به دو چيزاعتقاد دارم :


 

يكي خدا


 

 وديگري تو


 

 من در اين دنيا دو چيز ميخواهم :


 

يكي تو


 

 وديگري خوشبختي تو


 

 من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :


 

يكي تو


 

 وديگري براي با تو موندن تا هميشه


 

 دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:18  توسط کامیار وکبوترش  | 

در بيكران زندگي


2 چيز افسون مي كند ...


آبي آسمان كه مي بينم وميدانم كه نيست !


و بيكران عشق كه نمي بينم و ميدان كه هست ... !!!

از بچگي بهم گفتن ديگران رو دوست داشته باش ...


 

اما حالا كه به يكي دل بستم ...


 

ميگن فراموشش كن ...

 

 

چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد


 

و من در هواي گرفته ي غروب


 

به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم


 

و به اين نتيجه مي رسم كه ...


 

آري !


 

فراموشي بسيار ترسناك است


 

و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت


 

تا شايد بدين سان بتوانم ...


 

فراموشي خود را در خود فراموش كنم


 

تا شايد توسط عشق


 

فراموش نشوم .... !!!


 

 

 

داري ميري؟ 


 

باشه ... 


 

اما يه لحظه صبر كن و حرفم رو گوش كن ... 


 

برو ... 


 

اما شبها چراغ دلت رو روشن بذار  


 

تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكنن 


 

آخه ...! 


 

شبهاي بدون فرشته سخت ميگذره


 

 


 

مثل شبهاي بي تو بودن ...

 

 

 

با توام  


 

با تو بودم با تو هستم  


 

با تو که سرنوشت مرا رقم زدي  


 

روحم را مجروح کردي  


 

چشمانم را پر از اشک  


 

و دستانم را با لبانت آشنا ساختي .....  


 

با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي  


 

پرستو ها يي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پر اندي 


 

بهار روياهام را مبدل به خزانش کردي 


 

 


 

عاشق بودم


 

  


 

تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي ..  


 

سالهاست که زمان در گذر است 


 


 

و من بسنده کرده ام به :" شايد فردا  


 

و بارها گفتم ام : شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد ..  


 

با توام و باز براي تو مينويسم ..


 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:8  توسط کامیار وکبوترش  | 

تنهایی

طفلی این دل که به گناه دیگرون مرد

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی برای من تپش زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنچره خوابید وقتی رفتی آره! رفتی وقتی رفتی از تو مونده یادگاری واسه ی من بی قراری خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداری نه تو بودی نه ترانه نه یه حرف عاشقانه من مگه از تو چی خواستم فقط و فقط بهانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:48  توسط کامیار وکبوترش  | 

سکوت

نشستم کنار گلی در سکوت

من در سکوت و گل هم در سکوت

اشکم روان در کنار گل در سکوت

سکوت در سکوت کاش بمیرم در سکوت

شدم شادمان از این همه سکوت

زدم بال بال در سکوت و بود فقط سکوت

بمیرم و کفن کنند مرا در سکوت

شکستم در سکوت موقع مردن هستم در سکوت

سکوت و سکوت و سکوت ....

 زندگی من شده همه سکوت

                                     به احترام اتاق تنهاییایم..........سکوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:47  توسط کامیار وکبوترش  | 

عشق تلخ

نیمه شب اواره و بی حس حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال از جدایی یک و دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی ان اسرا را ان دو چشم مست و اهو بار را هم چو رازی مهبم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد و هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل  گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریا ست دل بی تو شام بی فرداست دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبودبهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبودخوبی او شهره آفاق بود درنجابت در نکوهی پاک بودروزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجان بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود  سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد وپیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خیر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد  عاشقان را خوشدلی تقدیر نیتس با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود ودم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست ومخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر  خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر  آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبندعاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار وپود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باشبا او یاد تو ما را بس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:38  توسط کامیار وکبوترش  |